مهربان

مهربان
آخرین نظرات

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ماشین» ثبت شده است

یکی دو روز این هفته  شیفت نداشتم تصمیم گرفتم برم تهران پیش خواهرم

اجرا و تمرینات تئاتر خواهرم کنسل شده بود و تایم خوبی بود

کلی تو اینستا دنبال پیج های خوراکی و فست فودی و صبحانه و  سلف سرویس گشتم و برای خواهرم فرستادم و جاهای دیدنی که می تونستیم بریم

خواهر برنامه ی این دو روز رو ریخت که کجاها بریم.یه برنامه سفت و سخت

من رفتم ترمینال و با اتوبوس رفتم تهران هزینه ش ۱۱۰

وقتی رسیدم زنگ زدم به خواهرم که همدیگر رو پیدا کنیم یه ربع داشتیم دنبال هم می گشتیم🤣

همدیگر رو دیدیم بوس و بغل و خواهرم راه افتاد چند تا چهار راه که رفتیم یه دفعه یه صدای بووووووم

گفتم یا ابوالفضل😦

خورده بودیم به یه وانتی.سریع از اون صحنه عکس گرفتیم و قیافه آقاهه هم افتاد

گفتیم بزن کنار زنگ بزنیم پلیس که آقاهه سوار شد و الفرار

رفتیم دنبالش گفتم خواهر پلاکش رو فیلم بگیریم تو فیلم پلاکش رو خوندیم ولی خواهرم ترسید و کنار ماشینش واینستاد

 

خلاصه همون شب اول حالمون گرفته شد

من دو روز آف داشتم ولی یه روز زودتر رفته بودم تهران

شام خوردیم و رفتیم خونه

روز بعدی رفتیم سلف سرویس صبحانه و بعدش قرار بود بریم کاخ سعد آباد که متاسفانه گفتن تا یک مهر بسته ست

ناچار رفتیم خرید که البته من خیلی وقت بود که دنبال مانتوی جلو بسته و مناسب برای بیمارستان می گشتم که بالاخره پیدا کردم و خرید کردم

بعد اونجا رفتیم نیایش مال

که خیلی بزرگ بود و چند طبقه ش فقط مرکز خرید بود و همه چی داشت

خواهر بلیط سینما فیلم صددام رو گرفته بود که همونجا نیایش مال ببینیم چون طبقه آخرش سینما بود

یه طبقه با دیوارهای قرمز که جذابش کرده بود و عکس گرفتیم

ناهار رو هم نیایش مال  ،خوردیم .

خییییلی تنوع خوراکی داشت منم که شکمو😋

قبل از اینکه بخوام برم تهران تو ذهنم بود کلیییی فست فود و غذا و خوراکی بخوریم تو اون یکی دو روز ولی یکی دو وعده فست فودی خوردم معده م انگار تعجب کرده بود و گنجایش زیاد نداشتم حتی سلف سرویس فست فودی هم نرفته بودیم ولی خواهرمم مثل من شده بود

مثلا دوست داشتم باقلوا ترکی،بستنی سلف سرویس بخورم ولی دیگه جا نداشتم😄

ولی دو مدل شیرینی از طبقه ی همکف خریدیم که خیییلی خوب بودن تازه همونجا نخوردیم چون معده مون پر بود رفتیم خونه روز بعدی خوردیمشون ولی خیییییلی تنوع شیرینی داشت

اونایی که ما سفارش دادیم یکیشون کیک سه شیر بود و اون یکی  دسر دبل چاکلت

من که تا بخوام انتخاب کنم چند دور مغازه ها رو نگاه کردم😄

 

نزدیک ۶ ساعت تو نیایش مال بودیم بعد رفتیم خونه

روز بعدی دوست داشتیم بریم خانه تیمور تاش ولی اونم بسته بود

اینم شانس مایه

اون روز می خواستیم برگردیم خونه وسایل ها رو جمع کردیم و قرار بود با یکی از دوستای خواهرم بریم ایران مال

اونجا هم جالب بود کتابخونه جندی شاپور رو دیدیم و عکس گرفتیم

من دوباره مانتو خریدم جلو بسته😄

کلی مغازه داشت و مانتو رو که خریدیم اومدیم بیرون فروشنده گفت ۲۰۰ کم کشیدم و کلی معذرت خواهی کرد که دوباره صدامون کرده(خب نامرد ۲۰۰ رو نمی گرفتی دیگه🙁)

خلاصه ناهار هم همونجا سه نفری خوردیم و من جوجه فسنجونی یا همون ترش سفارش دادم ولی تو شهر خودمون یه جا رو می شناسم به اسم برنا که جوجه ترش رو عالی می زنه البته گرون تره

دوست خواهرمو رسوندیم مترو و برگشتیم

روز بعدی یعنی امروز من شیفتمو آف کردم و رفتیم دریاچه حلیمه جان با خانواده ولی انقدر هوا مرطوب بود و همش دستمال به دست بودیم  و صورتمونرو پاک می کردیم رفتیم یه مسیر دیگه سمت تنکابن

اونجا کنار رودخونه خیییلی باد داشت و خیلی خوب بود.وسایل رو باید از تو آب رد می کردیم و می بردیم یه سمت دیگه آب بازی هم کردیم

یه ماشین جیپ اومده بود اونجا حسابی بالا و پایین می رفت که یه جا ماشینش گیر افتاد و آقایون رفتن کمکش ولی متاسفانه باک بنزینش در اومده بود در اثر ضربه

خودش گفته باک جدید خریده بودم و این که الان خراب شده دست ساز بوده و انگاری منتظر بوده که خراب بشه

ناهار خوردیم و برگشتیم

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۰۴ ، ۲۲:۱۹
mehraban 75

امشب عروسی صمیمی ترین دوستم دعوت بودم.

من با ماشینم رفته بودم.عروسی که تموم شد رفتیم دنبال ماشین عروس دور دور.

من عقب موندم از ماشین عروس یه جایی جلو زدم و پشت چراغ قرمز پشت ماشین عروس وایسادم و بالاخره بهشون رسیدم.

یه پسر جوون سوار ۱۱۱ بود و کنار ماشین عروس بود و یه نگاهی به من که پشت ماشین عروس بودم انداخت بلند داد زد شما نسبت ن با عروس چیه؟گفتم دوستشم

گفت مجردین؟گفتم آره.

کاش جوابشو نمی دادم

دیگه افتاد دنبالم.حین رانندگی همش کنار ماشین من رانندگی می کرد و همش حرف می زد که اسمتون چیه؟مجردین؟شماره می دین؟شماره بدم؟

گفتم نه اگه شماره هم بدین من جواب نمی دم.گفت اسمتون رو ازشون پرسیدم اسمتون مثلا فلان اسمه.

گفت قصدم مزاحمت نیست.آشنا شیم با هم.

منم دیدم این خیلی کنه ست گازشو گرفتم که بپیچونمش.

فکر کردم از سرم بازش کردم دیدم نه بازم پشت ماشینمه.

بازم با سرعت رفتم.پیش خودم گفتم الان مستقیم برم سمت خونه مسیر رو یاد می گیره می فهمه خونمون کجاست.کلا بی خیال دور دور عروسی شدم و ازشون جدا شدم دیدم دوباره دنبالم افتاده.عجب گیری کردیم.

یه مسیری رو رفتم و یه جا وایسادم ببینم پشتم هست یا نه زدم کنار دیدم اونم زد کنار.

ای بابا

دوباره رفتم یه مسیری رو.

آخه ۱۲ شب زشت نیست یه پسر مزاحم یه دختر بشه؟اینا ناموس ندارن؟؟؟؟

دوباره یه جا وایسادم دیدم نه خداروشکر دیگه دنبالم نیست.مطمئن شدم که پیچوندم و با خیال راحت رفتم سمت خونه گرچه یه کم بدنم از ترس می لرزید.

خلاصه اینم داستان عروسی امشب ما.

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۰۲ ، ۰۱:۲۲
mehraban 75

امروز صبح بعد چند سال بازم اتوبوس سوار شدم

بچه که بودم مامان تعریف می کنه می گه تو بچگی وقتی اتوبوس می دیدی گریه می کردی و می گفتی بریم از اون ماشین بزرگا سوار شیم🤣

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۰۱ ، ۲۲:۴۰
mehraban 75