مهربان

مهربان
آخرین نظرات

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «برف» ثبت شده است

امروز خیییییلی برف قشنگی می یومد

منم لانگ بودم بیمارستان و از صبح ماشینمو برده بودم بیمارستان بعد شب که اومدم ماشینو در بیارم دیدم یخخخخ کرده

 

یه بنده خدایی اومد کمکم کرد و برف ها رو از رو ماشین برام تکوند بعدش هم همسر و پدرم اومدن و چون تجربه یخ بندون رو نداشتم پدرم نشست پشت فرمون و اومدیم خونه

یه مریض سوختگی داشتم که هموگلوبینش ۶ بود و دکتر گفته بود ۴ تا کیسه خون بگیره

کل امروز داشتم بهش خون می زدم😄

امروز حسااااابی از دست سرپرستارم عصبانی شدم

گفته بودم ماه بعد شنبه ها عصر نذاره برام کلاس دارم دقیققققا همه شنبه ها رو برام عصر گذاشته بود😒

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۰۴ ، ۲۲:۲۶
mehraban 75

دیروز با مامان و بابا رفته بودم بیرون

مردم برف بازی می کردن از دیدن خوشحالی مردم واقعا خوشحال می شدم دختر و پسری که به سمت هم گلوله های برف پرت می کردن

مردی که دو تا خانم رو روی تیوبی که متصل به ماشینش بود روی برف می کشید و قهقه ی اون خانم ها بلند شده بود

یا پسرهای جوونی که آهنگ کردی گذاشته بودن و می رقصیدن

جوونی که رفته بود زیر پتو تو برف و قلیون می کشید😂

پسری که تفریحش این بود که با تویوتا روی برف بین مردم و تو جمعیت خودنمایی کنه و بچرخه

بچه ها و نوجوان هایی که تیوب سواری می کردن و پدرهایی که پایین تر از اونا هواشونو داشتن

 

خلاصه که دنیایی بود اونجا انگار نه انگار گرونی بود فقر بود مشکل اقتصادی بیکاری

انگاری اونجا همه همه چیزو فراموش کرده بودن

و فقط به لحظه ای که توش بودن فکر می کردن و "در لحظه" زندگی می کردن

 

 

"در لحظه زندگی کنیم"

 

نکته  :  یه نفر به خاطر تیوب بازی اونجا دستش شکسته بود حواستون باشه موقع تیوب سواری

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۰۱ ، ۰۰:۵۰
mehraban 75