مهربان

مهربان
آخرین نظرات

خب نوبتی هم که باشه نوبت تعریف از سفر یه روزه ی من و خانواده از داماش هست

نمی دونم تا حالا اسمشو شنیدین یا به داماش سفر کردین یا نه ولی اگه نرفتین حتما پیشنهاد می کنم برین و از نزدیک ببینین.

واقعا طبیعتش فوق العاده ست تو بهار و تابستون بهتره چون کلا منطقه سردسیری هستش و اکثر مواقع مه داره اونجا چون ارتفاعش زیاده و یه منطقه کوهستانیه

حالا از شانس،  ما رفتیم امروز اصلا مه نبود

حالا بگذریم

وایسین از اول براتون تعریف کنم

دیشب مادر گفت ساعت ۶ صبح فردا می خوایم حرکت کنیم به سمت داماش

من گفتم ۶ صبح؟😯

گفت آره که بریم زودتر جا بگیریم

خلاصه راه افتادیم سمت داماش به همراه یکی از اقوام(البته اونجا که رسیدیم بازم چند نفر بهمون ملحق شدن)

حالا داماش اصلا کجاست؟براتون می گم

داماش تو شهرستان رودبار و استان گیلان هست.محل زیستگاه سوسن چهلچراغه که اولین بار یه گیاه شناس آلمانی شناسایی می کنه و این گیاه سال ۱۳۵۵ تو فهرست آثار طبیعی ملی ایران ثبت می شه

تو مسیر داماش دو تا امامزاده هست به اسم حنیفه و حمزه

ما رفتنی رفتیم امامزاده حنیفه اونجا صبحانه خوردیم بعد دوباره حرکت کردیم سمت داماش

جاتون خالی اونجا حسابی عکس گرفتیم تو طبیعت بکرش

من که از منظره و سر سبز بودن اونجا حسابی به ذوق اومده بودم و همش تکرار می کردم:

چقدر قشنگه

چقدر قشنگه ...

چون نمی خوام پست خسته کننده بشه بقیه رو تو پست بعدی می نویسم و عکس ها رو هم اونجا آپلود می کنم

خودم که الان دیگه چشمام باز نمی شه انقدر خسته شدم فردا هم از ساعت ۷:۳۰ صبح تا ۸ شب سرکارم و شیفتم.

راستی این عکس کناری که گذاشتم تو وبلاگم امروز همونجا تو داماش گرفتم😊

 

 

۱۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۰۲ ، ۲۳:۱۹
mehraban 75

امروز از صبح به مسئول شیفت گفته بودم که من شیفت عصر می خوام با پاس برم چون ساعت ۷ شب کلاس دارم اونم موافقت کرد بعد یکی از مریض هامو انتقال به بخش کردن چون تحت نظر مریض داشتن و ما باید مریض اونا رو ادمیت می کردیم

خلاصه که مریضه رفت و من تو تمام شیفت عصر منتظر مریض جدید بودم که بیاد از ساعت ۳ یا ۳:۳۰ منتظر موندم گفتم به خودم که مریضو ادمیت می کنم کارهاشو انجام می دم بعد نزدیک ساعت ۷ شب پاس می گیرم و کلاس سه تارمم می رم ساعت ۴ شد نیومد ۵ شد نیومد ۶ شد نیومد منم پشت هم زنگ می زدم دفتر پرستاری  و تحت نظر پیگیری می کردم که مریضو کی می فرستید؟ اگه مریض نمی خواد بیاد من با پاس برم تا بتونم کلاسمو شرکت کنم

با سوپروایزر صحبت کردم تلفنی که گفت همکارهای تحت نظر یه ربع دیگه مریضو می فرستن بخش شما حالا ساعت چند بود تقریبا ۶:۲۰ به خودم گفتم شانسمانه ست من می خواستم مریضه نیاد که بتونم با پاس برم ولی مثل اینکه باید بی خیالش بشم چون ۷ کلاسم شروع می شد این شد که زنگ زدم آموزشگاه موسیقی گفتم من نمی تونم کلاسمو بیام به احتمال زیاد.

حدس می زنید مریض بالاخره ساعت چند اومد؟

ساعت ۶:۴۵😑😏

به خودم گفتم انگاری اینا فقط می خواستن من به کلاسم نرسم

هیچی دیگه مریض اومد چاقو خورده و نزاعی بود کلی جای خراش و زخم.دست و پاهاش آتل داشت ولی شانس آوردم که هوشیار بود

سریع سپردم به همکارها مریض هامو و سریع با سرعت نوووور خودمو رسوندم کلاس ساعت چند رسیدم؟

۷:۲۰  (۲۰ دقیقه از وقت کلاس گذشته بود)

انقدر تند رانندگی کردم به خودم گفتم الان تصادف می کنم خودم بستری می شم بیمارستان خودمون

کلاس که تموم شد دوباره برگشتم بیمارستان تا گزارش پرستاری رو بنویسم

خلاصه که امروز همش تو تنش بودم و همش تو رفت و آمد

ولی به جاش فردا قراره با خانواده برم داماش

حسابی عکس می گیرم تو پست بعدی براتون آپلود می کنم

 

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۰۲ ، ۲۲:۳۴
mehraban 75

چند روز پیش وبلاگ یکی از دوستان رو داشتم نگاه می کردم که پیشنهاد کرده بودن هر کسی که دوست داره پادکست جوجه تیغی درون رو ضبط کنه پیام فرستادم که می خوام شرکت کنم و نتیجه رو تو وبلاگ shervinium می تونید گوش کنید و  نظراتتون رو زیر همین پست می تونید با من به اشتراک بذارید🙏

https://shervinium.blog.ir/

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۰۲ ، ۱۶:۰۹
mehraban 75

پریشب داشتم با مادر صحبت می کردم می گفت فکر نکن شیفت های سنگین تو تو بیمارستان فقط به خودت سخت می گذره من مادرم به منم خیلی سخت می گذره تو این همه شیفت می ری

.می گه از یه طرف دیگه تهران رفتن خواهرت و تنها زندگی کردنش اینکه نگرانش هستم بالاخره یه دختر تنها تو یه شهر دیگه اینا همش دغدغه ست

و اینکه خواهر چند وقت پیش به مادر گفته بوده که ضربان قلبش بعضی اوقات می ره بالا 

و این موضوع منو نگران کرده آخه خواهری سنی نداره و زوده ناراحتی یا حتی یه ذره مشکل قلبی داشته باشه حالا قراره بره دکتر ان شالله که چیزی نباشه

خواهری شخصیتی درونگرایی داره و خیلی بروز نمی ده حتی با من که خواهرشم درد دل نمی کنه 

اینجوری که من متوجه شده بودم  خودش می گفت دوست داره تنها زندگی کنه و به خواسته ش هم رسید از بچگی می گفت من وقتی ۱۸ سالم شد از شما جدا می شم برای دانشگاه رفتنش جدا شد رفت شهر دیگه ولی اینطوری که با مادر صحبت کرده متوجه شدم که انگاری دیگه از تنها بودن خسته شده و دوست داره یه هم خونه داشته باشه

 

من پیشنهاد دادم بعد تموم شدن تمدید طرحم برم پیش خواهری یه بیمارستان خصوصی کار کنم که پیشش هم باشم ولی خواهری به شوخی گفته که من برم اونجا باید کارهای منم انجام بده چون شیفت ها زیاده😄دوست داره یه هم خونه ای پیشش باشه که کارهای اینم انجام بده نه اینکه به کارهای خودش هم اضافه تر بشه😄

نمی دونم شاید تنها بودن تو یه شهر دیگه و اینکه شخصیت درونگرایی داره باعث شده قلبش اینجوری بشه ولی امیدوارم چیز خاصی نباشه

کلا درونگرایی زیاد بودن هم خوب نیست

من خودمم درونگرام ولی خودم حس می کنم خواهری بیشتر درونگراست

الان می فهمم و با پوست و گوشت حسش می کنم که چرا یکی دو سال پیش سر یه موضوعی مادر مدام بهم می گفت و ازم سوال می کرد که الان خوبی؟الان چه حسی داری؟اینا رو ازم می پرسید چون می دید و می دونست که من خودم شخصیت درونگرایی دارم و اینکه بفهمی یه آدم درون‌گرا چه حس و حالی داره واقعا سخته و باید بری تو اعماق وجودش چون خودش بروز نمی ده

نکته: باید سعی کنم کمتر درون‌گرا باشم

 

 

 

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۰۲ ، ۰۰:۵۶
mehraban 75

امروز اول شیفت یکی از همکارها گفت بچه ها اگه اعتراض دارید بیاید بریم تایمیکس همه پرستارهای بخش های بیمارستانمون می خوان برن اون جا

ما هم رفتیم تجمع کردیم چند تا از مسئول هامون و حراست  و این ها اومدن یه چند تا شعار دادیم مثل:

وعده وعید نمی خوایم ما حقمونو می خوایم👊

نتیجه ای که شد این بود که گفتن خودتون نامه بنویسید برای مقامات بالا

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۰۲ ، ۱۸:۲۳
mehraban 75

امروز با رفتن به جلسه فهمیدم که بعضی ها فقط حرف می زنن و موقع عمل که برسه هیچ کاری نمی کنن بعضی همکارها ما رو جلو انداختن و شیرمون کردن که آره بیاید فردا بریم و فلان و بهمان من رفتم دیدم فقط خودمم از بخش خودمون تو گروه پیام فرستادم پس منم بلند شم برم دیگه بعد دیدم دو سه نفر دیگه هم از همکارهای خودمون اومدن ولی بازم از اون همکارهایی که ما رو شیر کردن که بریم جلسه رو ، نیومده بودن

امروز فهمیدم ما اتحاد نداریم و هر بلایی سرمون بیاد و هر بلایی دولت سرمون بیاره حقمونه

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۰۲ ، ۲۱:۱۹
mehraban 75

برای اعتراض رفتیم ولی زودتر بلند شدیم اومدیم بیرون از جلسه

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۰۲ ، ۱۱:۳۳
mehraban 75

دوباره فیلم لیسانسه ها دو داره تلویزیون نشون می ده داشتم به شخصیت پسرها تو فیلم ها فکر می کردم حبیب تو لیسانسه ها مثل ارسطو تو فیلم پایتخت در به در دنبال کیس ازدواجش می گشت و هیچ کس قبول نمی کرد زنشون بشه تو فیلم هایی که اسم دخترها روش هست مثل ستایش و تنهایی لیلا و این فیلم ها هم داشت بدبختی دخترها رو بعد از فوت همسرشون نشون می داد

تا حالا دقت کرده بودین؟

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۳۰ فروردين ۰۲ ، ۰۰:۰۴
mehraban 75

فردا برای اولین بار تو عمرم می خوام برم برای اعتراض

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۰۲ ، ۲۰:۵۵
mehraban 75

این آهنگ تقدیم شما دوستان به پاس تشکر از شرکت تو نظرسنجی پست قبلی که با نظر موافق و مثبتتون باعث خوشحالی من شدید😊🙏

 

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۰۲ ، ۲۱:۳۰
mehraban 75